27اردیبهشت 91 در مجتمع بهزیستی سلوی  در تبریز ، داشتم درس "رضایت از زندگی" میگفتم و رسیدم به برشمردن عوامل رضایت از زندگی ، یکی از اون عوامل عبارت است از تعلق داشتن. وقتی به یکی متعلق هستیم ( خانواده ، اکیپ رفقای دلی ، هم هیاتی ، همسری فهمیده ، عشقی به پختگی رسیده  ) یا یک نفر به ما تعلق دارد ، آدم در درون احساس رضایتی ژرف را تجربه میکند . همینکه یکی هست باهاش بری مسافرت یا از سفر که میای براش سوغاتی بیاری بهت احساس زنده بودن میده

گاهی اوقات داشتن یک آغوش گرم که تو سختیهات یا تو اوج شادمانی هات بپری توش و خودت را رها کنی یا اینکه کسی آغوش تو را چنین پناهگاهی ببینه ، یعنی زنده هستی....اون وقت میفهمی زندگی را داری میسازی و فقط نمیگذرانی

در این حین یاد این افتادم که ما مردمی هستیم که از آغوش هم گریزان داریم میشیم...مثل اروپایی های بی روح که مفهوم آغوش بین دو همجنس براشون بدنامی همجنس گرایی داره ، ما مردم ، ماییکه تمدنمان مملو از آغوشهای گرم مردمان تاریخمان است ، داریم تهی میشویم. خیلی رسمی دست میدهیم...دیگه به پدرهامون هم که میرسیم دست میدهیم. انگار نه انگار سلولهای ما از این مرد است...از این زن است

طبیعیست که مردان سرزمین من ،  فقدان بدتری را  در مقایسه با زنان در این رمینه تجربه میکنند

حجم تنهایی درونی مردانی که سالهاست توسط یک پدر یا برادر بزرگتر ، به گرمی و سفتی در آغوش کشیده نشده اند ، حزن آور است

همین الان از پدرتان از برادرتان از همکلاسی پسرتان که بپرسید اولش لبخند تلخی میزنند بعد سریع یه چیزی میگن و بحث را عوض میکند یا مضطرب میشوند یا از محل دور میشوند...

مردان ما نباید در این حجم سختی زندگی ، یخ بزنند. گرمای آغوش خود را برای هم باید بگشایند. هیچ چیز به اندازه یک آغوش مردانه گرم و محکم به سلامت و تعادل روان یک مرد جوان کمک نمیکند

سر کلاس تبریز همین را گفتم...تو تاریکی کلاس حین پخش اسلایدهای درسی ، به مردی جوان اشاره کردم ، شاید 27-28 سالش بود. ساکت و دقیق در طول دوره به درسها گوش میداد ، در برابر ناباوری دانشجوها ازش خواستم بیاید وسط کلاس و من را در آغوش بگیرد...او در تاریکی گام برداشت و پشت به همه کلاس من را در آغوش گرفت و من به درس دادنم ادامه دادم...برای بچه ها گفتم آغوش hug باعث شفای خیلی از حسهای تلخ میشه ...بچه ها دچار همهمه شده بودند و زیر لب با هم گفتگو میکردند ، حیای تبریزی ها باعث میشد ریز ریز خنده هایی شیرین شنیده شود..هیچ کس نفهمید هق هق بی صدای آن مرد جوان رادر آغوش معلمش و تنها مردان آن جلسه بودند که حجم سکوت یکدیگر را میفهمیدند


باید خندید...خنده حق شماست . فقط آنقدر بلند نخند که صدای گریه بعضی هارا نشنوی

اگر پدری داری خوش اخلاق یا بد اخلاق

برادری داری کم حرف ....همکاری تلخ یا شیرین.... برایش از قصه تبریز من بگو و ببین که تصدیقت خواهد کرد