گذشته ای که اینده تو را میسازد
کیارش گفت من هیچ خاطره ای یادم نمیاد...مکثی کرد و گفت البته یه تصویر خیلی دور هست تو ذهنم...
6سالم بود، کلاس اول دبستان.صبح داشتم حاضر می شدم برم مدرسه.از پله داشتم پایین می آمدم که زنگ خونه را زدند و مردم ریختند توی خونه.متوجه شدم که برادر بزرگترم شهید شده(2 سال قبل نیز پدرم شهید شده بود). به من گفته شد که برو به داداش بزرگترت بگو. من به همراه دوستم نادر به طرف مدرسه برادر بزرگتر دیگرم رفتم تا خبر شهادت برادرمونو بهش بگم. در راه با نادر به این فکر می کردیم که چطوری این خبر را بهش بگیم. ابتدا با ناظم مدرسه برادرم موضوع را مطرح کردم و در راه برگشت به خانه موضوع شهادت را به برادر بزرگترم گفتم.
نفس همه بند آمده بود از این خاطره جزئی ...بیشتر تعجبمون از این بود که چطور تجربه ای به این سنگینی برای کیارش جزئی تلقی میشد ؟
در بحثهای کلاسی به این نتیجه رسیدیم که کیارش تو بقیه زندگیش هم زیربار کارهای سنگین رفته است. جایی که هیچ کسی نمیرفته او پیش قدم میشده....او همیشه حامی شد و انگاری چنین خاطره ای زمینه تصمیم گیری های جدی تو زندگی این مرد شد
پیش نویس زندگی
دکتر علیرضا شیری