زانو میزنم برابرت
دارم میرم دنبال بابام ببرمشون نزد مادربزرگ کتایون. اونجا ، هم قیمه نثار هست هم کلی گفتگوی خوش. یه عکسی دست آخر از این مادر و پسر و بقیه بچه ها میگیریم و تف میکنیم به روی شیطان که نمیخواد دل ای مردم خوش باشه. واسه تو راه هم براشون ترانه " یکی را دوست میدارم ، ولی او هرگز نمیداند " آماده کرده ام که صفا کنه...یه خودنویس WATERMAN یه پدر آمرزیده ای بهمون فروخت که از بس ازش راضی بودیم و امضاهای با برکت کردیم ، دیدیم کی بهتر از یه وکیل نابغه مثل عبدالحمید شیری واسه هدیه ای این چنین ؟

هر بار از رادیو یا تلویزیون یا سخنرانیم میام بیرون اولین تلفن مال بابامه ...پیامکهاش خداست
پدرم بچه شهرستانه...مال خیابان بوعلی قزوین و خیلی زود تو دانشگاه ملی تهرون رشد میکنه و به خاطر سلامت کاریش تو دستگاه قضایی گل میکنه. بعد انقلاب هم متخصص امور ورشکستگی و تجاری میشن .
من بچه کارمند بوده ام ولی چیزی جز عزت نفس از این مرد نگرفتم ...تا زمانی که سر سفره اش بودم ، ادب و آگاهی و کتاب به ما خوراند و هنوز که هنوزه میبینم 38 سالگی پدرم از 38 سالگی من چقدر غنی تر بوده
نامه هایش را که از انگلستان به مادرم زده بارها بوییده ام و گریسته ام از حجم تنهایی این مرد در آن روزگار سخت و نامه هایی که دو هفته تو راه بود و دو قرن عشق را با خود حمل میکرد
پدرانتان را بغل کنید...الان تا بتوانید مادر یا پدری شایسته بشوید
بوسه میزنم به دست مردان این سرزمین که فرسوده شدند ولی نگذاشتند فرزندانشان تلخ بشوند
بوسه میزنم به دستان نظامیانی که سختی کشیدند تا فرزندان این خاک ، بالنده شوند
روی ماه بابای شاهین را میبوسم که تیزپرواز قهرمان ما و فرزندانش بود و هست
دست بابای شاهده و محسن را میبوسم که معلم بود و عاشق طبیعت و بهترین عسل این سرزمین را به کام ما نوشانید
دست بابای فاطمه و حسین را میبوسم که کتاب فروشی شهر کتاب را ندارد...نور فروشی باز کرده است
دست پدر زنم را میبوسم که به شاگردانش در هنرستان فقط اتومکانیک یاد نداد بلکه کمکشان کردهر کدام در آن مناطق محروم شهر به جای بزه کاری ، کارگاه و مکانیکی بزنند و با افتخار به مردمشان خدمت کنند
به روح حاج ما شاه الله استاد باقر فاتحه میفرستم که تو مغازه دوچرخه سازیش به عشق امام حسین ، تعمیرات عشق میکرد و ما در نوجوانی نیفهمیدیم یه عمر عاشقی یعنی چه
دستان عمویم را میبوسم که تو این مملکت خدمت کرد به صنعت این دیار و هرگز روحش را نفروخت نه به دینار نه به دولار نه به صندلی های کار
دست مردان این سرزمین را که عشقی کاشتند و به خاطر این مردم از خانواده و رفاهشان گذشتند میبوسم و در برابر بزرگی شان زانو میزنم

دکتر علیرضا شیری