بفرمایید نون چایی تازه( این گوش و آن گوش)
هر کجا گوشی بد از وی چشم گشت هر کجا سنگی بد از وی یشم گشت
مولوی در دفتر اول درباره تاثیر خداوند یا انسان کامل در زندگی مردمان چنین میگوید که اگر گوشی باشد که مجاورت با حضرت حق یا انسان صاحب نفس پیدا کند ، دیگه چنان میشنوه که بقیه با دیدنشون به اون ادراک میرسند اینطوری گوش آدم دیگه میبینه انگاری
من نیز مقایسه میکنم با روی دیگر این سکه که کسانی هستند که با همون گوشها حتی نمیتونند بشوند چه برسد به مقامات بالاتر آیه زیر و ترجمه اش
لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ
ايشان را دلهايى است كه بدان نمى فهمند و چشمهايى است كه بدان نمى بينند و گوشهايى است كه بدان نمى شنوند. اينان همان چارپايانند حتى گمراهتر از آنهايند. اينان همان غافلانند
از چند سال پیش جریانی در کشور راه افتاد که کتابهای متعددی درباره اولیائ خدا منتشر شد. کسانی مثل مرحوم شیخ جعفر مجتهدی و مرحوم اقای دولابی ( که به تلویزیون هم رسید ) و مرحوم آقای نخودکی و...
این کتابها به بزرگ نمایی کراماتی تو این بزرگواران میپرداخت که خیلی اوقات نمیشد الگویی ازش در آورد و این که آدم تفاوت به این عظیمی بین خودش و این افراد میدید باعث تیزی انگیزه نمیشد بلکه آدم را دچار در خود ماندگی میکرد. حالا بماند که این اسطوره سازی ها ( به جای اسوه گرفتن ) ویژه مناطقی مثل ایران و پاکستان و غرب افغانستان است و این نوع جوامع دنبال کوههای مرتفع معرفتی هستند و چون طی کردن ارتفاعات معرفتی ، کاریست بس صعب ، بیشتر این مردم عکسی از کوه میگیرند به جای اینکه برونددنبال معرفت و خودسازی و... !
من این کتابها را خیلی سریع خوندم و حظ میکردم اما متوجه امر غریبی شدم : ما میرفتیم حرم امام رضا میدیدم مردم بالا سر قبر آشیخ جعفر مجتهدی ، بیش از خود حضرت رضا( ع) به تلاش و عبادت و ...مشغولند و متعجب میشدم که تو اون کتابها هر چه نوشته شده در ذیل انسان کامل بوده ! چرا اینها به پیرو انسان کامل بیش از خود او ایمان دارند ؟؟؟
الغرض استاد عجمی سر درس جمله جالبی گفتند که قدیم تو خیابون و محلات به ویژه آدمهای دور و بر پدرشون ، کسانی که کاسب بودند ، نانوا بودند ، تاجر بودند....اکثرشون اهل حکمت و حدیث و جامع المقدمات و خودسازی بوده ، انگاری یه پا اقای دولابی بودند . الان قحطی شده که باید دربدری کشید برای دیدن مردان خدا
مردم دغدغه پالایش درونی ندارند و قصه همینی میشه که میبینیم. دکانداران و مدعیان نور فروش
طرف قدیم می اومد نزد مثلا بایزید بسطامی و درباره زندگی میپرسید و ایشان نیز میگفتن برو آدم خوبی باش. بعد طرف با همین جمله ساده میرفت و زندگی میساخت و اولیایی از اولیاء خدا میشد
یا مثلا افرادی می آمدند نزد امیرالمومنین یا نبی گرامی اسلام و جمله ای ساده میشنیدند مثل "دروغ نگو" و بعدش یه طوری میزیستندکه بهشتی میشدند ! الانه آقا فصوص الحکم میخونه تا حس کنه باید کاری کنه واسه خودش ! و آخرشم تو مراوده با خلق الله میبینی طرف آدم نشده که گراز شده
این تفاوت ناشی از تفاوت در ادراک است . وقتی آماده ای تو زندگیت یا دردهایی کشیده ای و تجربیاتی داشته ای و اهلش هم باشی ، ادارکت تیز میشود و دو کلمه تو را مشتعل و نورانی میکند . وگرنه اهلش که نباشیم باید ۱۲۴۰۰۰ پیامبر بیاد و بره و هزار متفکر حرفهای خوب بزنند ولی باز ما واسه خودمون خزعبلات ببافیم
مبعث از این زاویه خیلی اتفاق بزرگی است و این بزرگی مبارک شما بزرگواران باشد
دکتر علیرضا شیری