مردمان خوب این دیار 37
ایستادهام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که میجوی و میبلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز میکنی تا معدهاش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی میبرد و چنان کیفی میکند که اگر میتوانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستادهام توی صف ساندویچی، فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.
نوبتم که میشود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را میگیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد میرود سراغ نفر بعدی. میایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شدهاند نگاه میکنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمدهاند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت میبرند. آقای فروشندهء خندان صدایم میکنم و غذایم را میدهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، میخورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژههای این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما میروند. میروم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خوردهام را به خاطر سپرده است. میشود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی میدهم و منتظر باقی پولم میشوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر میگرداند. میگویم ٢٠٠ تومانی ندارم. میگوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خندهام میگیرد. خندهاش میگیرد و میگوید: "این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی میکنم و موقع رفتن با او دست میدهم.
انگار هنوز هم از این آدمها پیدا میشوند، آدمهایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را میکنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر میگردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب میگویم: "آخیش! به به!"
با تشکر از نادر برای ارسال این ای میل
صفورا
پدرم را می گویم.
. ازان معلم های باحال بوده. بازنشسته شده . غبار تخته سیاه و گچ را می توانم روی صورتش ببینم. چین و چروک های تجربه. با پسنداز 1 سوییت 50 متری خریده . 4-5 سالی میشود . . خودمان جای دیگری هستیم. اولین مستاجر می اید خانه . به پدر می گوییم "بابا 1 کرایه بگیر خرج قسط خانه در بیاید" می گوید:" بابا اینا زوج جوان هستن از کجا بیارن .خدا بزرگه. ". 2 سال که می گذرد می گوییم: بابا زنگ بزن تمدید کن خرج خانه بالا رفته. " می گوید:" حالا ماکه هستیم خونه داریم. بذار زندگیشون جا بیفته. 2 سال می گذرد مستاجر قبلی میرود مستاجر جدید می اید . . در همان گیرودار گرانی خانه هستیم. بابا به صلاح خود فقط درصد بسیار کمی پول پبش را بالا میبرد . اما کرایه نمیگیرد . می گوید: مستاجری خیلی سختست .شما یادتان نمی اید.. سه سال گذشته و مستاجر همچنان در خانه ما می نشیند .
می گوییم : بابا برو سراغ خانه. .کرایه بگیر دیگر نمیتوانیم قسط بدهیم.
باخودش خلوت می کند بعد می گوید راستش دلم نمیاید. این خانه سرمایه برای اینده ی شماست . باز فکر می کند و می گوید: . دیگر 3 سال گذشته از تمدید قراردادشان. پول رهن خانه همان مبلغ قبلی باشد. قسط وام خانه را گناه دارد انها بدهند و نصفش می کنیم. 100 تومان ماهی بدهند بقیه اش با خودم!.حالا ما خانه خریدیم مستاجر چه گناهی دارد. خدا بزرگست. برکت می دهد.
باخودم می گویم کاش همه صاحبخانه ها مثل پدر من باشند.بله پدر من از مردمان خوب این دیار است! "
شاهده شفیعی
قرار است بروم دزفول
برای مصاحبه ها و جمع آوری آمار و اطلاعات لازم برای پایان نامه م
یک پاکت هم پر کرده ام از معرفی نامه برای هر اداره ای که فکر میکنم ربط
دارد به کارم
آخرین ساعتهای قبل از پرواز که دارم پرسشهام رو نهایی می کنم
یکی از دوستان که البته صاحبنظر هم هستند
دلم رو خالی کرد
ا:این چه موضوعیست که انتخاب کردی دختر؟124000هکتار اراضی کشاورزی
...ودیگه نمیشنیدم
فقط خودمو جمع و جور کردم و گفتم :خانم مهندس شاید اشتباه کردم
اما باید جمعش کنم
راهی هم ندارم...
و راه افتادم
------------------------------
اولش امیدوار بودم معرفینامه هایی که قبلا باهاش وزارت کشور هم رفته
بودم توی اداره های شهرم خریداری داشته باشد
اما جوابهایی که شنیدم برای دو تا عدد چیزی بود در حد مکاتبه بین فلان
بخش دانشگاه با فلان بخش آن اداره
حالم بد بود
فهمیدم معرفینامه ها به درد چرکنویس خواهد خورد تا معرفی من
هر طور بود با پیدا کردن رابطه ها و بکار گیری همه ی چیزهایی که یاد
گرفته بودم به خودم اتکا کردم برای پیدا کردن ادمهایی که می خواستم
باهاشون مصاحبه کنم
اما هدفم توی این نوشته معرفی کسانی ست که مردمان خوب دیار من بودند
از یک کارشناس ساده تو ی کشت و صنعت کارون که اتفاقی به تلفن من جواب
داد
نامه مو که براشون فکس کرده بودم تا پاراف مدیر عامل پیگیری کرد
با مدیر تحقیقاتشون رایزنی کرد
پیگیری کرد که این همه راه رو روزی برم که مدیر شون حتما باشه و توی گرما اسیر نشم
و آخرش هم من نتونستم برای مصاحبه حضوری برم اونجا
اما بازهم همکاریش رو ادامه داد برای مصاحبه کتبی
و دیروز سه صفحه پاسخ کامل و تایپ شده برام فکس شد
که کلی ذوق زده م کرد
کسانی که صحبت من رو میشنیدند ضمن مصاحبه با دیگری و هر اطلاعانی داشتند
پیشقدم می شدند و میدادن
شاگرد قدیمی بابا که تشریفات ورود و شناسایی به اداره شون رو انجام می
داد و وقتی از روی مدارکم منو شناخت آشنایی داد و عذرخواهی می کرد برای
قوانین دست و پاگیر و آزار دهنده
پیرمرد رئیس دفتر کشت و صنعت شهید رجایی که تا پای آژانس با من اومد تا
مطمئن بشه راحت میرم
آقای منصوری و آقای زمان در جهادکشاورزی دزفول که بی دریغ برام وقت
گذاشتن و بخشی از تجربه شون رو به من دادند
و به صاحبنظرهای بعدی معرفیم کردند
آقای مهندس صدرا که آفتاب سوخته ی سرزمین من بود و خاک اونجا رو طلا میدید
و به نظرم فقط اونجا شهید نشده بود
اما وجب به وجبش رو لایق کار و کشت و فعالیتهای آبخیزداری معیشتی می دونست
راننده هایی که توی هوای گرم حوصله کردند و معطل شدند و بدون چشمداشت
بیشتر کولر ماشین رو روشن کردند...حتی ماشین یکیشون جوش آورد
کشاورزانی که با دل نگرانی اما امیدوارانه به سوالهام حتی تلفنی و سر
مزرعه جواب دادند
و ارتباطهام رو برقرار کردند
مهندس افشار که هوای گرم توی دو ساعت گفتگو تحمل کرد و کولر گازی اتاقش
رو خاموش کرد تا صدا بهتر ضبط بشه
از مهندس شاکری که تلفنی نیم ساعت وقت گذاشت و ابعاد دیگر کارم رو برام روشن کرد
از آقای ظریف که سالهاست باغداره و پدرشون از اولین کسانی بوده که توی سد
دز با شرکتهای خارجی کار می کرده
و تاریخچه شون برام تعریف کرد
آقای دانشور کارشناس ارشد زراعت که توی فروشگاه خدمات کشاورزی کوچکش سر
ظهر پنج شنبه وقت گذاشت و از امیدها و نگرانیهاش برای وضع صادرات محصولات
کشاورزی دزفول گفت
از بچه های سیاه سوخته و استخوانی محله دم پل
که شیرجه می زدند توی رودخانه و دلخوش بودند به عکسی که ازشان گرفتم
و
خانواده خاله که چون مامان و بابا هیچکدوم نبودن با من همراه شدند به تمام معنا
و قایق موتوری که عصر برای حسن ختام سفرم روی روخانه ی سبز-آبی
سوارش شدم و بنزین تمام کرد و باعث شد نیم ساعت خوش خوشان روی رودخانه
مثل گهواره بمانم
...و من برگشتم
با یک عالمه دلخوشی
با یک دنیا احترام به آن سرمایه های انسانی که توی اتاقهای کارشناسی
ادارات شهرم نشسته ن و تنها روحیه ی کار و تلاش دلگرمشون می کنه و هر از
گاهی فرصتی پیدا می کنن حرف بزنن
خلاصه از شهرم ممنونم
که من رو توی آغوش گرمش فشرد تا بازهم بیشتر و بیشتر دوست بدارمش!
خیلی ها در هفته گذته این مطلب را برای من فرستاند برای درج در قسمت مردان خوب این دیار ، ممنونم ازشون:
...چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ...
افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود...
ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان تقریبا 35 ساله اومد تو رستوران ، يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوان گوشيش زنگ خورد ، البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم ...
شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ماها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمون من هستن ميخوام شيريني بچم رو بهشون بدم...!
به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده !!!
خوب ما همگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش ، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم...
اما بلاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيرزن و پيرمرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد...
خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود ، اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم و ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ...
از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه !!!
ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم ، دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش !
به محض اينكه برگشت من رو شناخت و رنگ و روش پريد !
اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم : ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومد و بزرگ شده !!!
همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت : داداش او جريان يه دروغ بود ، يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم...!
ديگه با هزار خواهش و تمنا جریان رو گفت : اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستهام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستهام رو شستم و همينطور كه داشتم دستهام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم ...
البته اونا نميتونستن منو ببينن و با خنده باهم صحبت ميكردند : پيرزن گفت كاشكي ميشد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ! الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ...
پير مرد در جوابش گفت : ببين اومدي نسازيها ! قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ! من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده...
همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردند ، كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ؟!
پيرمرد هم بيدرنگ جواب داد : پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار...!
من تو حالو هواي خودم نبودم ، همينطور آب باز بود و داشت هدر ميرفت و تمام بدنم سرد شده بود ، احساس كردم دارم ميميرم ...
رو كردم به اسمون و گفتم خدایا شكرت فقط كمكم كن !
بعد اومدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پيرزن بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره ، همين !
ازش پرسيدم كه : چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ؟! ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم !
گفت : داداشي ! پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي آبروي يه انسان رو تحقير نكنم ...
اين و گفت و رفت !
يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه ، ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ...
واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید !

دکتر علیرضا شیری